
وارد حیاط آموزشگاه شدم و به تاب گوشه ی حیاط چشم دوختم .. آسمان دلگیر بود و دلم می لرزید به سمت در سالن قدم برداشتم .. چشم های اندوهگینم را به زمین دوختم و قدم های کوچکم را با چشم هایم دنبال کردم .. ضربه ای به در زدم و کیفم رو روی صندلی چوبی ردیف آخر گذاشتم .. همه ی صندلی ها پر بود .. به تخته نگاهی انداختم و سپس از کلاس خارج شدم به سمت آب سرد کن رفتم و کمی آب نوشیدم .. به ساعت مچی ام چشم دوختم و به عقربه های ساعت که هم دیگر را تعقیب می کردند دل بستم .. به سمت درب سالن راه افتادم و صحنه ای مرا سر جایم میخ کوب کرد .. خیلی دلتنگش بودم .. دلم برای آهنگ صدایش و چشم های سیاه...
ادامه مطلب