پاییز و اشک هایی که هنوز بر کوچه های ساکت و خیابان های شلوغ شهر نباریده بود ..
پاییز در راه بود و وزش باد سرگردانی که برگ های سبز و زرد و قرمز و نارنجی با او می رقصند ..
و صدای خش خش برگ های زرد رنگ درختان که زیر گام های کوتاه به گوش می رسند
بعد از تابستانی گرم و سوزان نفس های تازه ی باد چقدر لذت بخش است
دستم را زیر چانه ام گذاشته بودم و به کتاب رمانی که پیش رو داشتم چشم دوخته بودم از جایم بر خواستم و به برگه A4 روی شاسی نگاهی انداختم ..
روی تختم نشستم و به دیوار تکیه دادم .. نقشی از پاییز که در ذهن خود داشتم را روی برگه کشیدم ...
یک نیمکت چوبی و نقشی از باد که برگ های رنگارنگ پاییز را با خود به پرواز در می آورد ..
دخترکی را کشیدم با موهایی بلند که موهایش را در باد رها کرده بود و به همراه باد به این سو و آن سو می دوید ..
و چشم های پر بغض آسمان ...
قلم توی دستم لرزید و از دستم افتاد ..
آری و خاطراتی که هیچ گاه از خاطرم نمی رود ..
پاییز فصل برگ های زرد رنگ درختان و نفس های تازه ی باد ، فصل اشک های آسمان ، فصل قدم زدن روی برگ های درختان و صدای خش خش شان و صدای جاروی رفتگری که برگ های باد آورده را جمع می کند در راه است
منتظر پاییز می مانم ..
پاییز و تمام لحظه های ناب و به یاد ماندنی ای که در راه است
پاییز را دوست دارم ..
پاییز و اشعار عاشقانه ی باد را دوست دارم
95/6/27
ز.م
ادبیات شیرین...ما را در سایت ادبیات شیرین دنبال میکنید
برچسب: پاییز اشعار,پاییز اشعار کوتاه, نویسنده: بازدید: 192