اما آخرین پنج شنبه ی دی ماه دلم آتش گرفت
ساختمان 15 طبقه ی 53 ساله ی تهران دیروز 30 دی ماه به آتش کشیده شد و فرو ریخت
دیروز 30 دی ماه تهران لرزید .. آری ..
پلاسکو ساختمانی که شاهد دست های گره خورده ی عشاق بود
به یکباره فرو ریخت و آتش نشان های زیادی در زیر آوار پلاسکو ماندند
آری مبارزین جنگ آب بر آتش عاشقانه و می مهابا به آغوش آتش رفتند و زیر آوار ها ماندند
چه بگویم از آتش نشانی که سوخت تا ما نسوزیم
په بگویم از آن آتش نشانی که کودکش همچنان انتظارش را می کشد تا به خانه برگردد و برایش قصه بگوید
چه بگویم از دل همسر آتش نشانی که اشک هایش از حصار چشمانش آزاد گشته اند و همسر آتش نشانش در حصار زبانه های آتش گرفتار شد
چه بگویم از ....
می دانی چیست بگذار دیگر چیزی نگویم و خموش بنشینم ..
مگر گناهشان چه بود جز آن که شغلشان آتش نشانی بود ؟؟
لعنت به این آوار که ندانست آتش نشانان لباسشان ضد حریق است نه ضد آوار
تهران عزادار شد
نه .. ایران عزادر شد ..
سوختید تا ما نسوزیم و اکنون در غم تان می سوزیم چون سوختید
این غم انگیز ترین حالت تهران بود ..
با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم ؟؟
برای اتش نشانان شجاع کشورم تنها سلامتی را می خواهم
چه غم انگیز شبی بود دیشب ..
هیچ کس نمی داند و من هم نمی دانم که دیشب چه خونی به دل خانواده هایشان بود ..
چه شب تلخی بود آخرین شب دی ماه برای من برای تو برای خانواده های آتش نشانان گرفتار آوار و آتش و برای تمام ایران
محال است فراموششان کنیم
فقط تنها این را میدانم که سرنوشت را هیچ چیز و هیچ کس و هیچ مکانی نمی تواند تغییر دهد




ما را در سایت ادبیات شیرین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 185