آسمان دلگیر بود و زوزه ی باد مو به تنم سیخ می کرد .. ابرهای سیاه آسمان را پوشانده بودند و من تنها و پر بغض زیر باران قدم میزدم و چشم هایم خیس از اشک بود .. سرم را پایین انداختم ناگهان دلم لرزید زانو هایم سست شدند و به آرامی روی زمین زانو زدم .. تنها صدایی که می شنیدم صدای تالاپ و تلوپ قلب بی قرارم بود و همه جا و همه چیز را تار می دیدم اشک های گرم امانم نمی دادند نفس عمیقی کشیدم .. اشک هایم را از روی گونه هایم پاک کردم و چشم هایم را بستم .. دلم عجیب گرفته بود و خودم هم نمی دانستم چرا ..
کاش میشد زمان را به عقب بازگرداند و من فرصت داشتم یک بار تنها یک بار دیگر او را در آغوش بگیرم .. کاش می شد یک بار دیگر به چشم هایش چشم بدوزم و عاشقانه صدایش کنم دایی و او مثل همیشه در جوابم رویش را برمی گرداند و می گفت جانم .. کاش می شد صدای تو را بوسید .. ادبیات شیرین...
ما را در سایت ادبیات شیرین دنبال میکنید
برچسب: کاش می شد,کاش می شد مرد,کاش می شد زندگی تکرار داشت,کاش می شد خویشتن را بشکنیم,کاش می شد آدمی وطنش را,کاش می شد خواست و مرد,کاش می شد خدا را بوسید,کاش می شد بمیرم,کاش می شد رفت,کاش میشد لحظه ای پرواز کرد, نویسنده: بازدید: 193 تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 8:08