
با پاسخ من معلمان آشفتند از حنجرشان هر چه در آمد گفتند اما به خدا هنوز هم معتقدم از جاذبه ی تو سیب ها می افتند حمیدرضا امینی چه شوری بهتر از برخورد برق چشم ها با هم نگاهش را تماشا کن ...
ادامه مطلب
گاهی اوقات در خلوت خود رویاهایی در ذهن می پرورانم که مرا آرام می کند : کاش میشد عاشقی کوچه گرد بودم که شب ها به تمام کوچه های بن بست سر می زد و آواز عاشقی سر میداد .. روی برگ های خشک پاییزی قدم بر می داشتم و خود را به باد های سرگردان می سپردم .. به صدای لالایی باد و اشک هایی که بر گونه ی خیابان های شلوغ می ریختند دل می بستم .. روی تپه ای به درختی جوان کنار چشمه ای آرام ، دراز می کشیدم و دست در آب روان می گذاشتم و به سقف سیاه آسمان چشم می دوختم و آنگاه ستاره ای دنباله دار از جلوی چشمانم می گذشت .. آنگاه چشم هایم را می بستم و آرزویی می کردم .. روی خط سفید جاده ای خلوت ...
ادامه مطلب
امشب هم مثل دیشب آسمان تاریک است .. شب غبار غمش را پهن کرده و تاریکی شب شهر را تسکین می دهد .. ابرهای سیاه در آسمان پراکنده شده اند و مآه سفیدپوش آسمان به زمین می تابد .. ستاره ها چشمک می زنند و صدای لالایی باد به گوش می رسد .. امشب تنها یک فرق با بقیه ی شب ها دارد .. امشب می شود صدای پای پاییز را حس کرد صدای قدم های فصل برگ های زرد و اشک های آسمان پر بغض .. فصل عاشقی را حس می کنم .. خیابان ها منتظرند آسمان بر گونه هایشآن اشک بریزد و شهر را سکوتی از جنس عاشقی فرا گرفته است پاییز فصل عاشقی پاییز بهاری ست که عاشق شده است 95/7/2 # ز.م...
ادامه مطلب
پاییز در راه بود .. پاییز و اشک هایی که هنوز بر کوچه های ساکت و خیابان های شلوغ شهر نباریده بود .. پاییز در راه بود و وزش باد سرگردانی که برگ های سبز و زرد و قرمز و نارنجی با او می رقصند .. و صدای خش خش برگ های زرد رنگ درختان که زیر گام های کوتاه به گوش می رسند بعد از تابستانی گرم و سوزان نفس های تازه ی باد چقدر لذت بخش است دستم را زیر چانه ام گذاشته بودم و به کتاب رمانی که پیش رو داشتم چشم دوخته بودم از جایم بر خواستم و به برگه A4 روی شاسی نگاهی انداختم .. روی تختم نشستم و به دیوار تکیه دادم .. نقشی از پاییز که در ذهن خود داشتم را روی برگه کشیدم ... یک نیمکت چوبی ...
ادامه مطلب