غروب زیبایی بود روی ساحل نشسته بودم و به خط افق دل بسته بودم .. دریا طوفانی بود و آسمان پر بغض ..
زانوهایم را بغل کرده بودم و به دریای نا آرام می نگریستم ..
دریای خشمگین هر چند لحظه ای یک بار موج هایش را روانه ی دل ساحل می کرد و آب تا نزدیک کفش هایم خود را کش و قوص می داد ..
روی شن های نرم ساحل دراز کشیدم و به آسمان پر ستاره خیره شدم .. در میان شن های ساحل سنگی یافته بودم که در دلش قلبی تو خالی داشت خیلی زیبا بود .. او را دست گرفتم و از جایم بر خواستم به موج های سرگردان پشت کردم و به سمت پله های فضای سبز آن طرف ساحل حرکت کردم که ناگهان موجی شتابان به پایم کوبید و کفش هایم را خیس کرد .. رویم را به سمت دریا برگرداندم و جلو رفتم دست هایم را باز کردم و خود را به باد های سرگردان و موج های دریای نا آرام سپردم .. ناگهان باران نم نم شروع به باریدن کرد ..
از پله ها با شتاب بالا رفتم و به دریای طوفانی نگاه کردم و به این فکر فرو رفتم که انتهای این دریای پهناور به کجا می رسد ..
در خلوت خود بودم که مادرم صدایم کرد و ...
آری من نگاهم را از دریا گرفتم و او همچنان موج هایش را روانه ی ساحل می کرد
به راستی انتهای این دریای پهناور کجاست ؟؟؟
فروردین 95 ..
ز.م
ادبیات شیرین...ما را در سایت ادبیات شیرین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 184