آهسته به اتاقم رفتم و پا به باور خیس خیالم گذاشتم لامپ اتاقم را روشن نکردم و روی تختم نشستم به دیوار تکیه دادم و زانو هایم را در آغوش گرفتم .. اشک هایم گرم به آرامی روی گونه هایم جاری شدند .. چشم هایم را آرام روی هم گذاشتم و اشک هایم را از گونه هایم پاک کردم .. دستی روی سازم کشیدم و شروع به نواختن کردم .. نمی دانستم چرا اما خیلی دلم گرفته بود و شاکی بودم .. از خودم .. از زندگی .. کاش باران می بارید و می شد زیر باران قدم زد و اشک ریخت کاش می شد به گذشته باز گشت کاش می شد ..
دل تنگ بودم دلتنگ دایی جونم .. دلتنگ یک دیدار آشنا ..
برچسب:
نویسنده: آرشان شاکری