
نمی دانم چرا اما آخرین لحظه ها همیشه خیلی بزرگ به نظر می رسند گویا تمام خاطرات را در خود جای داده اند # آخرین لحظه ها # ز.م ...
ادامه مطلب
با پاسخ من معلمان آشفتند از حنجرشان هر چه در آمد گفتند اما به خدا هنوز هم معتقدم از جاذبه ی تو سیب ها می افتند حمیدرضا امینی چه شوری بهتر از برخورد برق چشم ها با هم نگاهش را تماشا کن ...
ادامه مطلب
امشب هم مثل دیشب آسمان تاریک است .. شب غبار غمش را پهن کرده و تاریکی شب شهر را تسکین می دهد .. ابرهای سیاه در آسمان پراکنده شده اند و مآه سفیدپوش آسمان به زمین می تابد .. ستاره ها چشمک می زنند و صدای لالایی باد به گوش می رسد .. امشب تنها یک فرق با بقیه ی شب ها دارد .. امشب می شود صدای پای پاییز را حس کرد صدای قدم های فصل برگ های زرد و اشک های آسمان پر بغض .. فصل عاشقی را حس می کنم .. خیابان ها منتظرند آسمان بر گونه هایشآن اشک بریزد و شهر را سکوتی از جنس عاشقی فرا گرفته است پاییز فصل عاشقی پاییز بهاری ست که عاشق شده است 95/7/2 # ز.م...
ادامه مطلب
پاییز در راه بود .. پاییز و اشک هایی که هنوز بر کوچه های ساکت و خیابان های شلوغ شهر نباریده بود .. پاییز در راه بود و وزش باد سرگردانی که برگ های سبز و زرد و قرمز و نارنجی با او می رقصند .. و صدای خش خش برگ های زرد رنگ درختان که زیر گام های کوتاه به گوش می رسند بعد از تابستانی گرم و سوزان نفس های تازه ی باد چقدر لذت بخش است دستم را زیر چانه ام گذاشته بودم و به کتاب رمانی که پیش رو داشتم چشم دوخته بودم از جایم بر خواستم و به برگه A4 روی شاسی نگاهی انداختم .. روی تختم نشستم و به دیوار تکیه دادم .. نقشی از پاییز که در ذهن خود داشتم را روی برگه کشیدم ... یک نیمکت چوبی ...
ادامه مطلب
آسمان دلگیر بود و زوزه ی باد مو به تنم سیخ می کرد .. ابرهای سیاه آسمان را پوشانده بودند و من تنها و پر بغض زیر باران قدم میزدم و چشم هایم خیس از اشک بود .. سرم را پایین انداختم ناگهان دلم لرزید زانو هایم سست شدند و به آرامی روی زمین زانو زدم .. تنها صدایی که می شنیدم صدای تالاپ و تلوپ قلب بی قرارم بود و همه جا و همه چیز را تار می دیدم اشک های گرم امانم نمی دادند نفس عمیقی کشیدم .. اشک هایم را از روی گونه هایم پاک کردم و چشم هایم را بستم .. دلم عجیب گرفته بود و خودم هم نمی دانستم چرا ..کاش میشد زمان را به عقب بازگرداند و من فرصت داشتم یک بار تنها یک بار دیگر او را ...
ادامه مطلب
مهلت تابستان تمام شده بود و آسمان زمین را به پاییز اجاره داده بود .. قرار داد آن دو بین زمین و آسمان بسته شده بود .. شاهد تابستان چمدان پر حرارتش بود و شاهد پاییز برگ های زرد درختان .. آسمان بغض کرده بود و نمی بارید .. پاییز را دوست دارم .. چون منو می بره به روزهایی که خیلی دلتنگشونم روزهایی که فارغ از هر گونه غم و اندوه دست هایم را باز می کردم .. خود را در نقش باد جستجو می کردم و در گندم زار ها می دویدم .. روی سبزه ها دراز می کشیدم و به لالایی باد گوش می کردم .. آزاد و شاد می دویدم و موهایم را به باد های ناآرام می سپردم .. یادش بخیر ز.م...
ادامه مطلب
غروب زیبایی بود روی ساحل نشسته بودم و به خط افق دل بسته بودم .. دریا طوفانی بود و آسمان پر بغض .. زانوهایم را بغل کرده بودم و به دریای نا آرام می نگریستم .. دریای خشمگین هر چند لحظه ای یک بار موج هایش را روانه ی دل ساحل می کرد و آب تا نزدیک کفش هایم خود را کش و قوص می داد .. روی شن های نرم ساحل دراز کشیدم و به آسمان پر ستاره خیره شدم .. در میان شن های ساحل سنگی یافته بودم که در دلش قلبی تو خالی داشت خیلی زیبا بود .. او را دست گرفتم و ...
ادامه مطلب