
پنج شنبه ها عجیب دلم می گیرد اما آخرین پنج شنبه ی دی ماه دلم آتش گرفتساختمان 15 طبقه ی 53 ساله ی تهران دیروز 30 دی ماه به آتش کشیده شد و فرو ریخت دیروز 30 دی ماه تهران لرزید .. آری .. پلاسکو ساختمانی که شاهد دست های گره خورده ی عشاق بود به یکباره فرو ریخت و آتش نشان های زیادی در زیر آوار پلاسکو ماند...
ادامه مطلب
سقف سیاه آسمان غرق از ستاره های خاموش است تاریکی شب شهر را تسکین می دهد و آسمان دلگیر است گویا آسمان هم هوای گریه دارد در سکوت شیشه ای خود بر باور خیس خیال رویا می پرورانم اشک هایم طاقت ماندن ندارند سکوت و تنهایی دلم را برای غرق شدن در نگاه عاشقانه اش تنگ تر از گذشته می کند صدای زوزه ی باد لابه لای برگ های زرد رنگ پاییزی روی درختان در گوشم تنین می اندازد و دلم می لرزد گونه هایم دلتنگ شبنم چشمانم گشته اند و در دلم آشوب ست از طرفی غرق در دنیای شادی ام و از طرفی غرق در دنیای غم دختر خوب و مهربان و دوست داشتنی ای ست او را همچون خواهرم دوست دارم و عاشقانه می پرستمش لحظات خوبی را در کنارش سپری کرده ام و خاطرات زیبایی با هم خلق کرده ایم یک ماه دیگه عروس میشه چقدر لذت بخش است که او را زیباترین عروس...
ادامه مطلب
وارد حیاط آموزشگاه شدم و به تاب گوشه ی حیاط چشم دوختم .. آسمان دلگیر بود و دلم می لرزید به سمت در سالن قدم برداشتم .. چشم های اندوهگینم را به زمین دوختم و قدم های کوچکم را با چشم هایم دنبال کردم .. ضربه ای به در زدم و کیفم رو روی صندلی چوبی ردیف آخر گذاشتم .. همه ی صندلی ها پر بود .. به تخته نگاهی انداختم و سپس از کلاس خارج شدم به سمت آب سرد کن رفتم و کمی آب نوشیدم .. به ساعت مچی ام چشم دوختم و به عقربه های ساعت که هم دیگر را تعقیب می کردند دل بستم .. به سمت درب سالن راه افتادم و صحنه ای مرا سر جایم میخ کوب کرد .. خیلی دلتنگش بودم .. دلم برای آهنگ صدایش و چشم های سیاه...
ادامه مطلب
گاهی اوقات در خلوت خود رویاهایی در ذهن می پرورانم که مرا آرام می کند : کاش میشد عاشقی کوچه گرد بودم که شب ها به تمام کوچه های بن بست سر می زد و آواز عاشقی سر میداد .. روی برگ های خشک پاییزی قدم بر می داشتم و خود را به باد های سرگردان می سپردم .. به صدای لالایی باد و اشک هایی که بر گونه ی خیابان های شلوغ می ریختند دل می بستم .. روی تپه ای به درختی جوان کنار چشمه ای آرام ، دراز می کشیدم و دست در آب روان می گذاشتم و به سقف سیاه آسمان چشم می دوختم و آنگاه ستاره ای دنباله دار از جلوی چشمانم می گذشت .. آنگاه چشم هایم را می بستم و آرزویی می کردم .. روی خط سفید جاده ای خلوت ...
ادامه مطلب
پاییز در راه بود .. پاییز و اشک هایی که هنوز بر کوچه های ساکت و خیابان های شلوغ شهر نباریده بود .. پاییز در راه بود و وزش باد سرگردانی که برگ های سبز و زرد و قرمز و نارنجی با او می رقصند .. و صدای خش خش برگ های زرد رنگ درختان که زیر گام های کوتاه به گوش می رسند بعد از تابستانی گرم و سوزان نفس های تازه ی باد چقدر لذت بخش است دستم را زیر چانه ام گذاشته بودم و به کتاب رمانی که پیش رو داشتم چشم دوخته بودم از جایم بر خواستم و به برگه A4 روی شاسی نگاهی انداختم .. روی تختم نشستم و به دیوار تکیه دادم .. نقشی از پاییز که در ذهن خود داشتم را روی برگه کشیدم ... یک نیمکت چوبی ...
ادامه مطلب
آسمان دلگیر بود و زوزه ی باد مو به تنم سیخ می کرد .. ابرهای سیاه آسمان را پوشانده بودند و من تنها و پر بغض زیر باران قدم میزدم و چشم هایم خیس از اشک بود .. سرم را پایین انداختم ناگهان دلم لرزید زانو هایم سست شدند و به آرامی روی زمین زانو زدم .. تنها صدایی که می شنیدم صدای تالاپ و تلوپ قلب بی قرارم بود و همه جا و همه چیز را تار می دیدم اشک های گرم امانم نمی دادند نفس عمیقی کشیدم .. اشک هایم را از روی گونه هایم پاک کردم و چشم هایم را بستم .. دلم عجیب گرفته بود و خودم هم نمی دانستم چرا ..کاش میشد زمان را به عقب بازگرداند و من فرصت داشتم یک بار تنها یک بار دیگر او را ...
ادامه مطلب
چشم هایم خیس از اشک هایم بودند و باز هم گونه هایم میزبان شبنم چشمانم گشته بودند دلم خیلی گرفته بود آشوب بودم و فقط دلم می خواست یه گوشه بشینم و در سکوت سرد خودم اشک بریزم آهسته به اتاقم رفتم و پا به باور خیس خیالم گذاشتم لامپ اتاقم را روشن نکردم و روی تختم نشستم به دیوار تکیه دادم و زانو هایم را در آغوش گرفتم .. اشک هایم گرم به آرامی روی گونه هایم جاری شدند .. چشم هایم را آرام روی هم گذاشتم و اشک هایم را از گونه هایم پاک کردم .. دستی روی سازم کشیدم و شروع به نواختن کردم .. نمی دانستم چرا اما خیلی دلم گر...
ادامه مطلب
مهلت تابستان تمام شده بود و آسمان زمین را به پاییز اجاره داده بود .. قرار داد آن دو بین زمین و آسمان بسته شده بود .. شاهد تابستان چمدان پر حرارتش بود و شاهد پاییز برگ های زرد درختان .. آسمان بغض کرده بود و نمی بارید .. پاییز را دوست دارم .. چون منو می بره به روزهایی که خیلی دلتنگشونم روزهایی که فارغ از هر گونه غم و اندوه دست هایم را باز می کردم .. خود را در نقش باد جستجو می کردم و در گندم زار ها می دویدم .. روی سبزه ها دراز می کشیدم و به لالایی باد گوش می کردم .. آزاد و شاد می دویدم و موهایم را به باد های ناآرام می سپردم .. یادش بخیر ز.م...
ادامه مطلب
غروب زیبایی بود روی ساحل نشسته بودم و به خط افق دل بسته بودم .. دریا طوفانی بود و آسمان پر بغض .. زانوهایم را بغل کرده بودم و به دریای نا آرام می نگریستم .. دریای خشمگین هر چند لحظه ای یک بار موج هایش را روانه ی دل ساحل می کرد و آب تا نزدیک کفش هایم خود را کش و قوص می داد .. روی شن های نرم ساحل دراز کشیدم و به آسمان پر ستاره خیره شدم .. در میان شن های ساحل سنگی یافته بودم که در دلش قلبی تو خالی داشت خیلی زیبا بود .. او را دست گرفتم و ...
ادامه مطلب